"چه باراني مي آيد."پدرم گفت:"بهار است" و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.
پيامبري از کنار خانه ي ما رد شد.لباسهاي ما خاکي بود.او خاک روي لباسمان را به اشارتي تکانيد.لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود.پيامبر،کنارشان زد.خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را در دستهايمان گذاشت.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهاي درخت کوچک باغچه روييدند و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد.پيامبر کليدي برايمان آورد.اما نام او را که برديم،قفل ها بي رخصت کليد باز شدند.
من به خدا گفتم:"امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.
خداگفت:"کاش ميدانستي هر روز پيامبري از کنار خانه تان ميگذرد و کاش ميدانستي بهشت همان قلب توست. "
عرفان نظر آهاری
از ديو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر مي گشت.در جست و جوي انسان بود.
گفتند:"نگرد که ما گشتيم و آنچه مي جويي يافت نميشود."
گفت:"ميگردم،زيراگشتن از يافتن زيباتر است."
و گفت:"قحطي است.نه قحطي آب و نان،که قحطي انسان."
بر آشفتند و به کينه برخاستند و هزار تير ملامت روانه اش کردند؛که مارا مگر نمي بيني که منکر انساني؟؟ چشم باز کن تا انکارت از ميانه برخيزد.
خنده زنان گفت:"پيشتر که چشم هايم بسته بود،هياهو مي شنيدم،گمانم اين بود که صداي انسان است. چشم که باز کردم،همه چيز ديدم جز انسان."
خنجر کشيدند و کمر به قتلش بستند و گفتند:"حال که ما نه انسانيم،تو بگو اين انسان کيست که ما نمي شناسيمش!
گفت:"آن که دريا دريا مي نوشد و هنوز تشنه است.آن که کوه را بر دوشش ميگذارند وخم بر ابرو نمي آورد.آنکه نه او از غم بلکه غم از او مي گريزد.آنکه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي جنگد و از هر طرف که ميرود جز او را نمي بيند.آنکه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي رقصد،آنکه خونش عشق است و قولش عشق.
آنکه سرمايه اش حيرت است و ثروتش بي نيازي.آن که سرش را ميدهد،آزادگي اش را اما نه.آنکه در زمين نمي جنگد،در آسمان نيز.آن که مرگش زندگي است.آن که خدا را...
او هنوز مي گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه،پهلويش را دريدند.
فردا اما باز کسي خواهد آمد،
کسي که از ديو و دد ملول است
و انسانش آرزوست.
عرفان نظر آهاری
لیوان اول،درست بعد از بیدار شدن از خواب:خداوندا سپاس تورا،که بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی،قول می دهم امروز،هرجا که بروم،مهری برسانم،حتی با لبخندی.به من کمک کن امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.
لیوان دوم حدود ساعت ده(10)صبح:افتخار میکنم که از امروز،پاک ترین انسان روی زمین هستم.
لیوان سوم،حدود ساعت دوازده(12)ظهر:من نظر کرده ی خداوندم.
لیوان چهارم،بعد از نهار:خداوندا تو را سپاس به خاطر برکاتی که به من بخشیدی،خزانه ی غیبت را به روی من و خانواده ام بگشای.
لیوان پنجم،ساعت چهار(4)عصر:عشق الهی،هم اکنون مرا ثروتمند و توانگر میسازد.
لیوان ششم،ساعت شش(6)عصر:به هر سو که مینگرم،موفقیت به من لبخند میزند.
لیوان هفتم،قبل از شام:هر روز از هر لحاظ،بهتر و بهتر میشوم.
لیوان هشتم،قبل از خواب:خداوندا،سپاس تورا،که یک روز دیگر را به من هدیه دادی.خود و خانواده ام را به تو میسپارم،ای مهربانترین مهربانان.خوابی آرام به من هدیه ده؛که من عاشق تو هستم.
پدر و مادر ميترسيدند،هلنا هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله،به برادرش حسودي کند و به او آسيبي برساند،براي همين به او اجازه نميدادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار هلنا هيچ حسادتي ديده نميشد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر ميشد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
هلنا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.او به طرف برادر کوچکش رفت،صورتش را روي صورت او گذاشت،و به آرامي گفت:
"داداش کوچولو،به من بگو خدا چه شکليه؟من کم کم داره يادم ميره."
به خاطر اینکه یه مدت آپ نکردم عذر میخوام.واقعا سرم خیلی شلوغ بود.
امیدوارم از این مطلبی که گذاشتم خوشتون بیاد.![]()
معلمی از شاگردانش خواست که کیسه ای سیب زمینی تهیه کنند و به کلاس بیاورند.سپس برای هر دانش آموز به ازای هر تجربه ای که در آن از بخشیدن افراد خودداری کرده بودند،یک سیب زمینی انتخاب کرد و روی آن نام مورد و تاریخش را نوشت و در یک کیسه پلاستیکی قرار داد.
بعضی از کیسه ها خیلی سنگین شده بودند.
از دانش آموزان خواسته شد مدت یک هفته،آن کیسه را همه جا همراه خود ببرند.کیسه را شبها کنار رختخوابشان بگذارند،در ماشین کنارشان باشد و یا در حین کار،کنار میز و...
دشواری حمل این کیسه،فشار روحی را که تحمل میکردند به آنها نشان میداد.همینطور به آنها نشان میداد برای آنکه در هیچ موقعیتی آن را فراموش نکنند،مجبورن همیشه به آن توجه کنند.
طبیعتا بعد از مدتی سیب زمینی ها خراب شدند و بوی بدی ایجاد کردند و وضعیت ناخوشایندتر شد.
طولی نکشید که دانش آموزان فهمیدند که خلاص شدن از سیب زمینی ها،بهتر و مهم تر از حمل آنهاست.
این تشبیه خوبیست برای بهایی که ما به خاطر حفظ رنج ها و ناراحتی هایمان میپردازیم.همیشه اغلب ما بخشش را هدیه ای به دیگران تصور میکنیم،در صوری که مسلما بخشش برای خود ماست.
شیوانا لبخندی زد و خیرمقدمی گفت و جویای احوالش شد.اما آن فرد با غرور گفت:
"من سن و سالم ازتو بیشتر است و سالها به کسب دانش و معرفت مشغول بوده ام و اکنون قصد دارم به قله بلند آن کوه بروم و به خدا نزدیک تر شوم."
شیوانا با تبسم از او پرسید:"اگر به قله رسیدی و چیزی جز قله و ابر و برف ندیدی،چه میکنی؟"
مرد غریبه با غرور گفت:"دستانم را دور دهانم میگذارم و فریاد میزنم که آهای خدا،تو کجایی؟"
شیوانا لبخند زد و گفت:"زحمت زیادی نکش.مطمئن باش جوابی که میشنوی این است که من آن پایین بین بندگانم هستم،تو کجایی؟"
مجله موفقیت
چون به او گفته بودند هر دو سال يکبار،خداوند در آنجا ظاهر مي شود.
در سال اول هر خوردني اي را که در آنجا يافت ميشد خورد.
سرانجام ذخيره غذايي آن مکان تمام شد و مرد مجبور شد به شهر برگردد.
شکوه کرد که:"خدا عادل نيست.نميدانست که من يک سال تمام براي شنيدن آوايش صبر کردم؟من گرسنه بودم و مجبور بودم به شهر بازگردم."
در آن لحظه،فرشته اي ظاهر شد و به او گفت:
"خداوند بسيار مايل بود با تو صحبت کند.يک سال تمام تو را تغذيه کرد.اميدوار بود بعد از آن خودت،غذاي خودت را توليد کني.اما تو چه کاشتي؟اگر يک مرد نتواند در مکان زندگيش بهره و ثمره اي بروياند،هنوز آمادگي سخن گفتن با خداوند را ندارد."
روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود با هيجان نزد او آمد و گفت:
"سقراط ميداني راجع به يکي از شاگردانت چه شنيده ام؟"
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن،قبل از اينکه به من چيزي بگويي،از تو مي خواهم آزمون کوچکي را که نامش آزمون 3 پرسش است،بگذراني."
مرد پرسيد:"3 پرسش؟"
سقراط گفت:"بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني،لحظه اي آن چه قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.اولين پرسش-حقيقت-است.کاملا مطمئني آنچه را که ميخواهي به من بگويي حقيقت دارد؟"
مرد جواب :"نه فقط در موردش شنیده ام."
سقراط گفت:"بسيار خوب، پس واقعا نمي داني که خبر درست يا نادرست است. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،پرسش-خوبي-. آنچه را که ميخواهي در مورد شاگردم به من بگويي خبر خوبيست؟"
مرد پاسخ داد:"نه،برعکس..."
سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي در مورد حقيقت آن هم مطمئن نيستي بگويي؟"
مرد کمي دست پاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم-سودمند بودن-است.آنچه را که ميخواهي در مورد شاگردم به من بگويي،برايم سودمند است؟"
مرد پاسخ داد:"نه واقعا..."
سقراط نتيجه گيري کرد:"اگر مي خواهي به من چيزي را بگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب و نه حتي سودمند است،پس چرا اصلا آن را به من ميگويي؟"
مرد،شکست خورده و شرمنده بود و سقراط به اين دليل فيلسوفي بزرگ و دانشمندي مورد احترام بود.
وقتي دختر کوچولو بود،مرد بزرگ بغلش مي کرد،برايش آواز مي خواند و به او مي گفت:((دختر کوچولو،خيلي دوستت دارم.))
دختر کوچولو که ديگر کوچولو نبود،از خانه ي مرد بزرگ رفت تا دنيا را ببيند و تجربه بيندوزد.هر چه درباره ي خود بيشتر مي آموخت،مرد بزرگ را بهتر مي شناخت.دختر کوچولو حالا خيلي خوب مي دانست که مرد بزرگ به راستي قوي و بزرگ است،چون اکنون ديگر توانايي هاي او را مي شناخت.يکي از بزرگ ترين تواناهايي هاي مرد اين بود که مي توانست عشقش را نسبت به خانواده اش ابراز کند و دختر کوچولويش کجا باشد،او در هر شرايطي دختر کوچولويش را صدا مي زد و مي گفت:((دختر کوچولو،خيلي دوستت دارم.))
روزي به دختر که ديگر کوچولو نبود،کسي تلفن زد و گفت که مرد بزرگ بيمار شده،سکته کرده است و ديگر نمي تواند حرف بزند و شايد حتي متوجه ي حرفهاي ديگران هم نشود.مرد بزرگ ديگر نمي توانست بخندد،راه برود و به دختر کوچولو که ديگر کوچولونبود،بگويد که چقدر دوستش دارد.
دختر به ملاقات مرد بزرگ رفت.وارد اتاق که شد،ديد مرد بزرگ چقدر کوچک و ناتوان شده است.مرد بزرگ به او نگاه کرد و کوشيد حرف بزند،اما نتوانست.
دختر کوچولو با چشماني لبريز از اشک،کنار تخت مرد بزرگ نشست و دستهايش را دور شانه هاي ناتوان پدرش حلقه کرد.سرش را بر سينه پدر گذاشت و خاطرات به ذهنش هجوم آورد.به ياد آورد که چه روزهاي شادي در کنار هم سپري کرده اند و چطور هميشه احساس مي کرد که مرد بزرگ از او حمايت مي کند و مايه شادي و امنيت خاطر اوست.فکر از دست دادن مرد بزرگ و تحمل اين درد جانکاه،سيل اندوه را به جسم و روحش دواند.ديگر کسي نبود که با کلام محبت آميزش خاطر او را تسلي بخشد.ناگاه دختر کوچولو از ميان قفسه سينه مرد بزرگ،صداي قلب اورا شنيد که هميشه موسيقي و کلام عشق از آن بيرون مي تراويد.قلب مرد بزرگ،بي توجه به ويراني جسمش،همچنان مي تپيد.دختر کوچولو سرش را روي قلب مرد بزرگ گذاشت . به معجزه عشق گوش جان سپرد.اين همان صدايي بود که همواره مي شنيد.قلب مرد بزرگ آنچه را مي گفت که ديگر زبانش قادر نبود بگويد:
((دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دختر کوچولو
دختر کوچولو
دختر کوچولو...))
ودختر کوچولو تسلي يافت.
پتي هنسن
مرد دخترش را براي اينکه کاغذ زرورق گرانبهايش را هدر داده تنبيه کرد و دختر کوچک آن شب با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.
مرد تازه متوجه شد که آن روز روز تولدش است و دخترش زرورق هارا براي هديه تولدش مصرف کرده است.
او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و درب جعبه را باز کرد.اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالي است.
مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داده ميشد.
اما دختر با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت که نزديک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه يکي از اين بوسه ها را مصرف کند.
مي گويند پدر هميشه آن جعبه را همراه خود داشت و هر روز که دلش ميگرفت درب آن جعبه را باز ميکرد و به طور عجيبي آرام ميشد.هديه کار خود را کرده بود.

